عماد الدين حسن بن علي الطبري

188

كامل بهائى ( فارسي )

آينه تصويب رأى پدر از جمله لوازم باشد و ذهاب مكروهات از ساحت او از روى جبلت بشريت و طبيعت زيرا كه تخطئه عثمان تخطئه پدر او خواهد بودن چون موضع تهمت افتاد گواه بايد برين جمله رفع شبهه را . عماد گفت من از شيح رشيد الدين عبد اللّه محمد بن عبد الواحد بن ابى سعد المدنى پرسيدم كه چگونه بود كه با عثمان آن حالت رفت و مهاجر و انصار جمله حاضر بودند هيچ انكارى نكرد و نه خروجى از بهر او و نه به زبان و نه به دست و مددى نكرد او را تا به حدى كه من روزى از تو كه خواجه رشيد الدين عبد اللهى شنيدم كه مىگفتى در آن روز على در مسجد رسول حاضر بود و از بهر مردم فتوى مىداد مشغلهء عظيم برآمد على گفت اينجا چه حال افتاده است گفتند ( قتل عثمان ) على گفت ( قتل و مضى فى كلامه من غير اكتراث منه و الاعتراض له عليه ) و هيچ التفاتى بدان نكرد . شيخ عبد اللّه گفت مغلطهء عظيم ايراد كردى يا عماد ليكن ترا معلوم نيست كه روز خروج عايشه بر على اهل كوفه نامهء به امير المؤمنين نوشتند و از وى سبب قتل عثمان پرسيدند و از حال قتلهء او . عماد گفت من گفتم بلى مرا معلوم است امير المؤمنين جواب نامه نوشت بدين عبارت كه اما بعد : فانى اخبركم عن امر عثمان حتى يكون سمعه كعيانه ، ان الناس طعنوا عليه و كنت رجلا من المهاجرين اكثر استعتابه و اقل عتابه ، و كان طلحة و الزبير اهون سيرهما فيه الوجيف ، و ارفق حدائهما العنيف ، و كان من عائشة فيه فلتة غضب ؛ فاتيح له قوم فقتلوه ، و يا يعنى الناس غير مستكرهين و لا مجبرين ، بل طائعين مخيرين ، و اعلموا ان دار الهجرة قد قلعت باهلها و قلعوا بها ، و جاشت جيش المرجل ، و قامت الفتنة على القطب فأسرعوا الى اميركم ، و بادروا جهاد عدوكم « 1 » . بدرستى كه من شما را خبر دهم از امر عثمان تا آنكه شنيده باشيد بر شما عيان شود بدرستى كه مردم بر وى طعن كردند و من مردى بودم از مهاجرين كه بسيار خشنودى و آشتى وى مىخواستم و با وى سخن درشت و حجت كم مىكردم و طلحه و زبير را آهسته‌ترين سير ايشان بشتاب بود و حديث نرم ايشان درشت و از عايشه در دل وى ذخيره غضبى بود پس جمعى بر او گرد آمدند و او را بگشتند و بيعت كردند به من مردمان

--> ( 1 ) - نهج البلاغه نامه 1 و بحار الانوار 32 / 84